زمستان سال ۱۳۶۰ در قرنطینه زندان وکیلآباد مشهد بودیم. یک روز، به درخواست من، اجازه ملاقات دادند.
ساعت حدود پنج یا شش بعدازظهر بود؛ دقیق به یاد ندارم. وارد اتاق بزرگی شدم که چند نیمکت در آن گذاشته بودند. خانوادهام تقریباً همه آمده بودند؛ از عمه و خاله گرفته تا بچهها، پدرم و برادرهایم. حدود ۲۰ تا ۲۵ نفر میشدند.
با همه سلام و احوالپرسی کردم. بعد آرام و دور از چشم دیگران به همسرم گفتم:
«کیفت را بده. »
کیفش را باز کردم. دیدم فقط ۱۷ یا ۱۸ تومان پول داخل آن است.
پرسیدم:
«چرا اینطوری است؟»
من پیش از زندان تعمیرگاه داشتم و درآمدم هم خوب بود. انتظار چنین وضعی را نداشتم.
اشک از چشمانش جاری شد و گفت:
«همین است. ببین، اینها یک قران هم نمیتوانند به من کمک کنند. تا الان هم هرچه طلا و وسایل باارزش داشتم فروختهام.»
با شنیدن این حرف انگار آه از نهادم بلند شد. با خودم گفتم: خدایا، این چه وضعی است؟ من حالا باید چه کار کنم؟
کمی دلداریاش دادم و از مقاومت و ایستادگیاش تشکر کردم. ملاقات تمام شد و خانواده رفتند.
به قرنطینه برگشتم. همیشه وقتی از ملاقات برمیگشتم، سرحال و پرانرژی بودم؛ بهخصوص اینکه دخترم خبرهایی را که از «رادیو مجاهد» شنیده بود برایم میآورد و من هم آنها را به بچههای زندان منتقل میکردم.
اما آن روز فرق داشت.
مستقیم به طبقه سوم رفتم و روی تخت دراز کشیدم. چند دقیقه بعد شام آوردند. بچهها گفتند:
«بیا شام بخور.»
گفتم:
«نمیخواهم. آنجا چیزی خوردهام.»
حمید که خیلی به من نزدیک بود، فهمید اتفاقی افتاده است. صدایم کرد:
«فلانی، بیا پایین.»
گفتم:
«نمیخواهم.»
اصرار کرد. باز گفتم:
«به خدا نمیخواهم.»
حمید شامش را خورده و نخورده رها کرد و آمد طبقه سوم، کنار تخت من نشست و گفت:
«جان من، بگو چه شده؟»
گفتم:
«چیزی نیست.»
گفت:
نه، بگو چه شده.
گفتم:
اگر بگویم فقط یک ناراحتی دیگر به ناراحتیها اضافه میشود. بگذار همین را خودم تحمل کنم.
گفت:
نه، بگو. شاید بتوانیم حلش کنیم.
ماجرا را برایش تعریف کردم.
همانجا گفت:
«ببین، من اهل درگزم و خانوادهام وضع مالی خوبی دارند. پدرم هم ثروتمند بود و فوت کرده است. همین هفته برادرم در ملاقات گفت: سهم تو از ارث پدر و درآمد مزرعه و باغها مانده؛ با آن چه کار کنیم؟»
بعد رو به من کرد و گفت:
«فلانی، ما یک خانوادهایم. تو و خانوادهات هم خانواده من هستید. این پول برای چه باید بماند؟ آدرس خانوادهات را بده. دفعه بعد که خانوادهات برای ملاقات میآیند، من هم به مادرم خبر میدهم. یک جایی قرار میگذارند. خانواده من با خانواده تو ملاقات میکنند و بقیه کارها را مادرم حل میکند. خیالت راحت باشد.»
قرار گذاشته شد.
خانوادهها همدیگر را دیدند. بعد خانوادهام را به خانهشان دعوت کرده بودند، با شیرینی پذیرایی کرده و در پایان یک جعبه شیرینی بزرگ و پاکتی پول به آنها داده بودند. اگر درست به یاد داشته باشم، چیزی حدود ۱۲۰ یا ۱۳۰ هزار تومان در پاکت بود.
گفته بودند:
هر وقت باز هم پول لازم داشتید، فقط بگویید.
شماره تلفن هم رد و بدل کرده بودند تا هم از احوال ما در زندان باخبر شوند و هم خانواده من مطمئن باشد که در بیرون تنها نمانده است.
هفته بعد، وقتی خانوادهام به ملاقات آمدند، ماجرا را برایم تعریف کردند.
دیگر از آن حال گرفته و روحیه خراب خبری نبود. دوباره سرحال و قبراق شدم و برگشتم به همان زندگی داخل زندان و همان کارهایی که همیشه انجام میدادیم.
این برای من معنای خانواده بزرگ مقاومت است؛ خانوادهای که اعضایش، چه در زندان و چه بیرون از زندان، دست یکدیگر را رها نمیکنند. هرچه دارند با هم قسمت میکنند، در سختیها کنار هم میایستند و تا پایان راه مقاومت میکنند. پایان







هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر