زندان اوین – ۸ تیر ۱۳۶۰
بعد از سی خرداد، اولین نفری از جمع ما که قرار بود ببرند، یکی از بچهها به نام قاسم قائینی بود.
قاسم از سال ۱۳۵۸ در زندان بود. ماجرا از زمانی شروع شده بود که دادستانی ستاد بنیاد علوی را بست. او را با این ادعا بازداشت کرده بودند که گویا قالیچههایی متعلق به بنیاد نزد او بوده و باید آنها را برگرداند یا پولشان را بپردازد. میگفتند: «یا پول را میآورید یا در زندان میمانی.»
قاسم از بچههای بازار تهران و از هواداران سازمان بود. زیر بار خواسته دادستانی نمیرفت و میگفت اساساً چنین بدهیای وجود نداشته و اموال نیز پیش از آن توسط خود دادستانی ضبط شده است.
در میان زندانیان قدیمیترِ جمع ما، قاسم اولین کسی بود که بعد از سی خرداد برای اعدام بردند.
هفتم تیر
روز هفتم تیر در حیاط بند مشغول ورزش بودیم و هنوز نمیدانستیم بیرون چه اتفاقی افتاده است.
بعد، از بلندگوهای بند خبر انفجار و کشتهشدن بهشتی پخش شد. داخل بند واکنشهایی شکل گرفت و تعدادی از بچهها شروع به کف زدن و شعار دادن کردند. یکی از کسانی که با شور زیادی شعار میداد، قاسم قائینی بود.
ظهر همان روز آمدند سراغش و گفتند:
«بلند شو، بیا.»
او را بردند.
بعداً فهمیدیم به او گفته بودند یا مصاحبه میکنی یا حکم اعدام اجرا میشود.
قاسم گفته بود:
«اهل مصاحبه نیستم. همان حکم اعدام را میپذیرم.»
دوباره او را به بند برگرداندند تا وسایلش را جمع کند و برای رفتن آماده شود.
آخرین نماز جماعت
آن روز یکی از زیباترین و تأثیرگذارترین نمازهای جماعتی را که در زندان داشتیم خواندیم.
ما معمولاً نماز ظهر و شب را به جماعت میخواندیم. آن روز خود قاسم امام جماعت شد.
پس از نماز نیز دعای «اللهم انصر المجاهدین» خوانده شد. مجاهد شهید اکبر طریقی دعا را میخواند؛ کسی که میدانستیم احتمالاً او هم مدت زیادی در کنار ما نخواهد ماند.
فضای عجیبی بود. همه میدانستیم چه اتفاقی در پیش است، اما قاسم آرام بود.
بعد از نماز و ناهار، وسایلش را جمع کرد و با بچهها خداحافظی کرد.
راهروی بدرقه
صحنهای که هنگام رفتن قاسم شکل گرفت، هنوز در ذهنم مانده است.
زندانیان عادی که با زندانیان سیاسی همدلی داشتند، به طبقه بالا آمده بودند. زندانیان در دو طرف راهرو ایستاده بودند و مسیری برای عبور قاسم ساخته بودند.
وقتی قاسم از میان جمع عبور میکرد، همه برایش سرود آزادی میخواندیم.
او با سری بالا و قدمهایی استوار از میان راهرو عبور میکرد.
آنچه بیش از همه در خاطرم مانده، احترام زندانیان به او بود؛ مردانی که در دو سوی راهرو ایستاده بودند و با دست بر سینه ویا با تعظیم او را بدرقه میکردند.
آن روز قاسم را از میان ما بردند.
دیگر بازنگشت.
یاد و خاطرهاش در ذهن ما باقی ماند؛ خاطره مردی که در آخرین لحظات نیز حاضر نشد در برابر آنچه از او خواسته بودند سر خم کند.
سر خم قدغن.
پایان
کانون حقوق بشر ایران را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید:
تلگرام / ایکس / اینستاگرام / یوتیوب / فیسبوک







هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر