در آن سالهای سیاه و واقعاً جهنمی در زندانهای رژیم، ما که در اوین بودیم، تنها چیزی که به آن فکر میکردیم این بود که چه زمانی و در چه ساعتی اعدام میشویم و از این وضعیت رها میشویم.
باور کنید یا نه، اعدام برای یک مبارز راه آزادی، در آن شرایط، به نوعی بهترین «هدیه» محسوب میشد؛ یعنی پایان مسئولیت و گذاشتن باری که تا آن لحظه بر دوش کشیده بودی. چرا که وحشیگری رژیم سیریناپذیر بود و کسانی که به نام پاسدار با ما سر و کار داشتند، دیگر نشانی از انسانیت نداشتند. خوی هیستریک و رو به تزاید خشونت آنها، در اثر شکنجه و کشتار بهترین فرزندان این سرزمین، هر روز بیشتر میشد و در اشکال رذیلانهتری بروز پیدا میکرد.
یک روز نان را قطع میکردند، روزی دیگر سرویس بهداشتی را، و روز بعد هواخوری ۲۰ دقیقهای را. گاهی مثل گراز به بند میریختند و اتاق به اتاق همه را به باد کتک میگرفتند. یا به بهانه رعایت نکردن خاموشی، چند شب همه را بیدار نگه میداشتند. هدف همه این فشارها یک چیز بود: شکستن ما و وادار کردنمان به «تواب» شدن و دست کشیدن از باورهایمان.
آن زمان در سلول شماره ۳۴، سالن یک بند آموزشگاه اوین بودم. حدود ۳۵ تا ۳۸ نفر در یک فضای ۶ در ۴ متری زندگی میکردیم.
یکی از فشارهایی که زندانبان وارد میکرد، کنترل روشن کردن سیگار بود. فقط سه بار در روز اجازه میدادند سیگار روشن شود. برای مقابله با این محدودیت، ما یک سیستم داخلی طراحی کرده بودیم.
یک نفر مسئول سیگار بود. هر فرد سهم مشخصی از سیگارش را به او میداد. همه برای روشن کردن سیگار باید از او اجازه میگرفتند. این قوانین در نشستهای داخلی سلول که هر دو هفته یکبار برگزار میشد، تصویب شده بود.
در کنار آن، یک مسئول امنیتی هم داشتیم که فقط عده محدودی او را میشناختند، تا در صورت لو رفتن، آسیبی به ساختار داخلی وارد نشود.
ما حتی از یک شیشه عینک، یک ذرهبین ساخته بودیم.
هر کسی که به بازجویی میرفت، تلاش میکرد چیزی با خود برگرداند؛ از کبریت گرفته تا خودکار یا هر وسیلهای که قابل استفاده باشد. هر کبریت را با سوزن به چهار قسمت تقسیم میکردیم کاری دقیق که توسط فردی باتجربه انجام میشد.
پس از روشن شدن سیگار توسط پاسدار، باقیمانده کبریتها را در آفتاب خشک میکردیم. سپس حدود ساعت ۱۰ صبح، با استفاده از ذرهبین و نور خورشید، آن را دوباره روشن میکردیم و بچهها به نوبت سیگار میکشیدند. این روند گاهی تا دو ساعت طول میکشید.
اگر پاسدار سر میرسید، میگفتیم همان سیگار صبح است که نوبتی استفاده شده و به اینجا رسیده و معمولاً نمیتوانست بهانهای پیدا کند.
در روزهای بدون آفتاب، با یک دستمال کاغذی لولهشده، آتش را زنده نگه میداشتیم. یک نفر دائم آن را فوت میکرد تا خاموش نشود و دود را از پنجره بیرون میدادیم.
البته گاهی پاسداران متوجه میشدند. در این مواقع، معمولاً یک نفر باید خودش را «قربانی» میکرد تا بقیه بتوانند ادامه دهند.
این یک جنگ دائمی بین زندانبان و زندانی بود، جنگی که همچنان ادامه دارد، هرچند شکل آن تغییر کرده است.
ادامه دارد…







هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر