آنچه مقاومت ما را در برابر زندانبان بالا میبرد و روحیه جنگندگیمان را تقویت میکرد، اصلی ساده اما حیاتی بود:
از هیچ، همه چیز بساز
این جمله دقیقاً به نیازهایی برمیگشت که در هر سلول با آن روبهرو بودیم؛ نیازهایی که زندانبان عامدانه از دادنشان خودداری میکرد و آنها را به اهرم فشار تبدیل کرده بود.
مثلاً زندانبان هرگز به ما چاقو نمیداد. بهانهاش هم روشن بود: «سلاح سرد است.»
اما ما به چاقو نیاز داشتیم؛ برای بریدن میوه، سالاد، یا هر چیز سادهای که خوردنش بدون ابزار ممکن نبود.
اینکه زندانبان چیزی را نمیداد، به این معنا نبود که ما نداشته باشیم.
برای پیدا شدن هر وسیلهای، مجازاتهایی تعیین شده بود؛ از دو هفته انفرادی گرفته تا شلاق و کابل. با این حال، هیچکدام مانع کار ما نمیشد. ما باز هم میساختیم.
در مورد چاقو، دو راه داشتیم. یکی از آنها ساختن «تیزی» بود؛ تکهای برنده از قوطی کنسرو که بهجای چاقو استفاده میکردیم.
برای همین تیزی، زندانبان از سرپا ایستادنهای طولانی تا انفرادی و شلاق، هر مجازاتی را مجاز میدانست؛ هر کاری که فکر میکرد میتواند مقاومت ما را بشکند.
اما حالا ببینید چگونه از هیچ میساختیم.
برای مثال، وقتی میخواستیم یک جاکفشی درست کنیم، به چهارچوب و صفحه نیاز داشتیم. ماده خام ما؟ روزنامه.
روزنامههای دوصفحهای را به شکل لوله درمیآوردیم؛ هر لوله ستونی میشد با قطری حدود دو و نیم سانتیمتر و طول هفتاد سانتیمتر. از هر هشت ستون، یک قفسه ساخته میشد.
برای صفحههای وسط، ورقهای روزنامه را با خمیر نان روی هم میخواباندیم؛ حدود پنجاه ورق که روی هم قرار میگرفت، صفحهای یک سانتیمتری میساخت. این صفحهها را یک هفته زیر موکت یا کاناپهای که از پتوهای سلول درست کرده بودیم میگذاشتیم. خشک که میشدند، سفت و محکم درمیآمدند.
هر کدام دو صفحه هفتاد در بیست و پنج سانتیمتری میداد که وسط قفسه میگذاشتیم و از آن برای جادادن دمپاییها استفاده میکردیم.
یا برای دوختودوز لباس، دمپایی یا هر چیز دیگر، از نخ جورابهایی استفاده میکردیم که کفشان پاره شده بود. نخ را با مهارتی خاص جدا میکردیم، میبافتیم و دوباره به نخ قابلاستفاده تبدیلش میکردیم.
هرکدام از اینها داستانی جداگانه دارد؛ داستان اینکه چگونه در جایی که نه امیدی به زنده ماندن داری و نه امیدی به آزادی، میتوانی امیدوار بمانی؛ نه فقط برای خودت، بلکه برای جمعی از انسانها در یک سلول.
اینگونه بود که «از هیچ، همه چیز میساختیم» و زندانبان را در برابر ارادهمان کور و ناتوان میکردیم. ادامه دارد






هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر