آتشسوزی زندان باشگاه افسران رشت در روزهای پایانی سال ۱۳۶۲، یکی از تلخترین خاطراتی است که هرگز از ذهنم پاک نمیشود.
حدود ۴۵ دقیقه پس از آغاز آتشسوزی، سرانجام تعدادی از سربازان نیروی دریایی با تجهیزات برش رسیدند. آنها نردههای پنجره سرویس بهداشتی را بریدند و از همان پنجره، مجروحان را یکییکی بیرون منتقل کردند.
من در آن زمان بیهوش بودم. وقتی مرا به فضای باز رساندند، هوای خنک شب برای لحظهای مرا به هوش آورد. تنها احساس کردم روی دست سربازان حمل میشوم، اما دوباره از هوش رفتم.
آنچه پس از آن اتفاق افتاد را بعدها از خانوادهها و پرستاران شنیدم.
پاسداران، مرا در میان کیسههای اجساد قرار داده و به سردخانه بیمارستان منتقل کرده بودند؛ گویی جانم را از پیش گرفته بودند. اما هنگام بررسی اجساد، یکی از پرستاران متوجه شد که هنوز زندهام. او قصد داشت مرا از سردخانه خارج کند، اما مأموران مانع شدند.
پرستار دست از تلاش برنداشت. با فریاد از دیگر پرستاران و پزشکان کمک خواست و در محوطه بیمارستان اعلام کرد که «این زندانی زنده است.» مقاومت کادر درمان سرانجام نتیجه داد و مأموران ناچار شدند مرا به بخش اورژانس منتقل کنند. پس از انجام اقدامات اولیه درمانی، به یکی از بخشهای بیمارستان انتقال یافتم.
چند روز بعد، مسئولان زندان برای بازدید به بیمارستان آمدند؛ از جمله حیدری، حاکم شرع، مقدسی و قلیپور، از مسئولان زندان باشگاه افسران رشت.
در همان لحظاتی که برای دقایقی به هوش آمده بودم، از زبان حیدری شنیدم که اعتراف میکرد درِ زندان را حدود ۴۵ دقیقه باز نکرده بودند، زیرا منتظر دستور از تهران بودند و تنها پس از کسب تکلیف اجازه باز کردن در صادر شده بود.
با شنیدن این سخنان، به او اعتراض کردم و گفتم:
«شما میخواستید ما در آتش بسوزیم.»
همین جمله کافی بود تا قلیپور اسلحهاش را بیرون بکشد و لوله کلت را داخل دهانم بگذارد. حیدری خطاب به او گفت:
«این کار را باید همانجا تمام میکردی؛ اینجا بیمارستان است و پزشکان حضور دارند.»
قلیپور با قنداق اسلحه ضربهای محکم به سرم زد و بار دیگر بیهوش شدم.
حدود بیست نفر از زندانیان مجروح در بیمارستان پورسینای رشت بستری بودیم؛ از جمله شهید رضا نصیری، مسئول بند ما، و تعدادی دیگر از همبندیها.
تا ۲۴ اسفند، تنها شش روز مانده به نوروز، همچنان در بیمارستان بودیم. شب سال تحویل، با وجود مخالفت پزشکان و پرستاران که تأکید میکردند وضعیت جسمی ما هنوز مناسب نیست، مأموران تصمیم گرفتند همه ما را به زندان بازگردانند. دلیل این تصمیم روشن بود؛ میخواستند نیروهایی را که برای مراقبت از زندانیان بیمار در بیمارستان مستقر کرده بودند، برای تعطیلات نوروز مرخص کنند و ما دوباره تحت کنترل کامل زندان قرار بگیریم.
اگر آن روز ایستادگی پرستاران، پزشکان و خانوادههایی که بیرون زندان پیگیر وضعیت ما بودند، نبود، امروز من نیز در شمار جانباختگان آن فاجعه قرار داشتم.
سالها از آن روزها گذشته است، اما خاطره آن آتش، آن سردخانه و آن لحظهای که میان مرگ و زندگی معلق بودم، همچنان با من مانده است.
نه میبخشیم، نه فراموش میکنیم. پایان







هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر