دو زندانی سیاسی در زندان سپاه قائمشهر مدتها بود به راه فرار فکر میکردند. وقت زیادی نداشتند و میدانستند اگر قرار است کاری بکنند، باید هم جسارت داشته باشند و هم با دقت عمل کنند.
هر شب، بعد از ساعت نه و نیم، وقتی برنامه رادیو تمام میشد، کارشان را شروع میکردند. ابزارشان فقط یک قاشق بود. با همان قاشق آرامآرام بلوکهای دیوار سلول را میکندند.
سه شب طول کشید تا اولین بلوک را بیرون بیاورند. برای اینکه پاسداران متوجه نشوند، روی محل بازشده پیراهن میانداختند تا هم سوراخ دیده نشود و هم نور از بیرون به داخل سلول نتابد.
اما خیلی زود فهمیدند یک بلوک کافی نیست. برای عبور از دیوار باید بلوک دیگری را هم بیرون میآوردند. سه شب دیگر کار کردند تا بالاخره راه به اندازهای باز شد که بتوانند از آن عبور کنند.
شب فرار فرا رسید.
حدود ساعت یازده، یکی از آنها ابتدا قاشق را طوری دور دستگیره در پیچاند که بازکردن در از بیرون دشوار شود. سپس خودش را از شکاف دیوار بیرون کشید و به پایین پرید. فاصله بیش از دو متر بود و پایش کمی درد گرفت، اما وقت ایستادن نبود.
بعد نوبت دوستش شد. او هم از شکاف بیرون آمد، پاهایش را روی سر و شانه رفیقش گذاشت و با کمک دستهای او پایین آمد.
حالا هر دو بیرون سلول بودند.
از دیوار کوتاه مقابلشان با کمک یکدیگر عبور کردند و وارد حیاط شدند. در دوردست برج نگهبانی دیده میشد و برای رسیدن به دیوار اصلی باید بیش از پنجاه متر از فضای باز عبور میکردند.
هوا مهآلود بود.
دو راه داشتند؛ یا خطر درگیری با نگهبان برج را بپذیرند، یا صبر کنند تا مه غلیظتر شود.
صبر را انتخاب کردند.
حدود نیم ساعت بعد، مه آنقدر پایین آمد که سطح زمین را پوشاند. همان لحظه حرکت کردند. خودشان را به درخت وسط حیاط رساندند و بعد به سمت دیوار رفتند.
آن شب پنجشنبه بود و صدای بلند دعای کمیل از بلندگوهای زندان پخش میشد. همین صدا بخش زیادی از سر و صدای حرکت آنها را میپوشاند.
اما دیوار بلندتر از چیزی بود که تصور میکردند.
چند تکه چوب روی زمین پیدا کردند. آنها را جمع کردند و با کمک یک آجر به دیوار بلوکی کوبیدند و برای خودشان چند پله موقت ساختند.
یکی پس از دیگری بالا رفتند و از دیوار عبور کردند.
آن سوی دیوار به پشتبام شهرداری و بعد به پشتبام خانههای اطراف رسیدند. چند مسیر را بررسی کردند تا بالاخره پنجره شیروانی یکی از خانهها را باز دیدند. از همانجا وارد شدند، آرام پایین آمدند و خودشان را به در رساندند.
در را باز کردند و وارد کوچه شدند.
مه هنوز سنگین بود و کوچه خلوت.
با شتاب از کوچه گذشتند، خیابان را رد کردند و وارد منطقهای جنگلی شدند. هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودند که نهر آبی سر راهشان قرار گرفت.
چارهای نبود.
خودشان را به آب زدند.
آب سرد بود، اما هیجان فرار اجازه نمیداد سرمای آن را احساس کنند. خیس، خسته و گلآلود از نهر بیرون آمدند. حالا در دل شب، بیرون زندان بودند؛ اما هنوز هیچ پناهی نداشتند.
یکی از آنها گفت:
باید درِ یکی از همین خانهها را بزنیم.
دیگری تردید داشت. از کجا معلوم صاحبخانه آنها را تحویل ندهد؟
اما باز هم چارهای جز ریسک نبود.
ادامه دارد...







هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر