خاطرهای از شهید عباس صراتی در زندان عادلآباد شیراز
۱۹ بهمن ۱۳۶۰، زندان عادلآباد شیراز
روز ۱۹ بهمن سال ۱۳۶۰ بود. تلویزیونهای بند را جمع کرده بودند و ما نمیدانستیم چه اتفاقی افتاده است. هرکس از دیگری میپرسید: «چه شده؟ قرار است چه بلایی سرمان بیاورند؟»
نه خبری به ما میرسید، نه رادیویی داشتیم و نه وسیله دیگری که بفهمیم بیرون از زندان چه گذشته است. رژیم خبر را شب قبل از تلویزیون پخش کرده بود، اما ما از آن بیاطلاع بودیم.
جمعکردن تلویزیونهای بند برای ما معنای مشخصی داشت. هر بار این کار را میکردند، میفهمیدیم حادثهای در راه است و میخواهند بلایی بر سر زندانیان بیاورند. فضای ظاهراً آرام بند، ناگهان به اضطراب و نگرانی تبدیل شده بود.
صبح خیلی زود، با صدای کوبیدن چماق بر میلههای بند بیدارمان کردند.
فریاد میزدند:
«سریع بیایید بیرون! همه باید بیرون بیایید!»
ما را با فشار و هلدادن از بند خارج کردند. حدود ۴۰۰ نفر بودیم. همه را به حیاط زندان بردند. آن روز زندانیان عادی را به داخل بندهایشان فرستاده و درها را بسته بودند؛ حیاط را کاملاً برای ما خالی کرده بودند.
مجید ترابپور، خلیل ترابپور و شکنجهگرانی مانند عدلو و کارگی روی بالکن ایستاده بودند. یک بلندگو نیز همراهشان بود. حرکات و رفتارشان نشان میداد که برای اجرای یک نمایش از پیش طراحیشده آمدهاند.
همه از یکدیگر میپرسیدیم چه اتفاقی افتاده است.
مجید ترابپور، که عملاً رئیس زندان بود، پشت بلندگو رفت و گفت:
«میخواهم یک خبر خوشحالکننده به شما بدهم. سازمانتان دیگر تمام شد و از بین رفت. رهبریتان فرار کرده و به پاریس رفته است. دیگر کسی را ندارید.»
سپس با لحنی توهینآمیز ادامه داد که اشرف و موسی، به همراه شمار دیگری از اعضای سازمان، کشته شدهاند.
همهمه و نگرانی میان زندانیان ناگهان به سکوتی مطلق تبدیل شد.
همه به یکدیگر نگاه میکردیم. هیچکس نمیتوانست حرف بزند. انگار زبانها بند آمده بود. باور خبر برایمان دشوار بود:
«اشرف و موسی؟ مگر ممکن است؟ چگونه؟»
در سرمای بهمنماه، عرق سردی بر تن همه نشسته بود. ضربه بسیار سنگین بود؛ ضربهای که نمیشد بهسادگی از کنار آن گذشت. برخی سرشان را پایین انداخته بودند و برخی با ناباوری اطراف را نگاه میکردند. فضای حیاط زندان به دنیای دیگری تبدیل شده بود.
در میان آن سکوت مرگبار، زندانی مجاهدی از شیراز، دانشجویی به نام عباس صراتی، ناگهان از جای خود برخاست.
عباس با همان حرکت کوتاه، معنای پایداری و سر موضع ماندن را به همه ما نشان داد. دستهایش را بالا برد و با صدایی رسا فریاد زد:
«درود بر موسی و اشرف!»
برای لحظهای، سکوت همچنان ادامه داشت.
عباس بار دیگر، با هر دو دست برافراشته، فریاد زد:
«درود بر موسی و اشرف! درود! درود!»
ناگهان فضای حیاط شکست.
ابتدا چند نفر شروع به دستزدن کردند. بعد تعداد بیشتری به آنان پیوستند. لحظهبهلحظه صدای دستها و فریادها بلندتر شد تا اینکه همه زندانیان به پا خاستند و یکصدا فریاد زدند:
«درود بر موسی و اشرف!»
فریاد «درود» از میان جمعیت بلند میشد و سراسر حیاط زندان را فرا میگرفت. آن سکوت سنگین، به موجی از مقاومت و همبستگی تبدیل شده بود.
مأموران، زندانبانان و شکنجهگرانی که روی بالکن ایستاده بودند، دستوپای خود را گم کردند. شرایط از کنترلشان خارج شده بود؛ گویی سیلی به راه افتاده بود که همه برنامههای آنان را با خود میبرد.
مجید ترابپور ناگهان اسلحه کلاشینکف را از دست یکی از پاسداران گرفت و شروع به شلیک هوایی کرد. مأموران با فحاشی، توهین و فریاد دستور دادند:
«برگردید داخل بند!»
هنگامی که ما را بهسوی بندها میبردند، نخست عباس، آن زندانی دلیر و شجاع، را بازداشت کردند. سه یا چهار نفر دیگر را نیز که در اطراف او بودند، گرفتند.
مأموران در مسیر بازگرداندن زندانیان، ما را با چوب، چماق، تسمه و شلاق میزدند. بر سر، پا، کمر و هر جای بدن که دستشان میرسید ضربه وارد میکردند.
ما را به داخل بندها بردند، درها را بستند و زندانیان را در اتاقها و سلولها محبوس کردند. عباس را نیز به سلول انفرادی منتقل کردند.
چند ماه بعد شنیدیم که عباس صراتی زیر شکنجههای بسیار سنگین و طاقتفرسا قرار گرفته است؛ بهگونهای که دیگر توان راهرفتن نداشت و تنها میتوانست سینهخیز حرکت کند.
سرانجام او را اعدام کردند.
عباس صراتی بهدلیل همان موضع شجاعانهای که در حیاط زندان گرفت، جان خود را از دست داد. زندانیان دیگری را نیز که همراه او بازداشت شده بودند، به دادگاه انقلاب بردند و به حبسهای سنگین محکوم کردند.
اما پس از آن روز، فضای زندان دیگر مانند گذشته نبود. رژیم فهمیده بود چه کسانی همچنان بر موضع خود ایستادهاند. پس از این واقعه، تشکیلات زندانیان تا سال ۱۳۶۲ بهشکلی واقعی و منسجم در زندان ادامه یافت.
واقعه ۱۹ بهمن یکی از مهمترین سرفصلهای زندان عادلآباد شیراز بود؛ روزی که هرگز از یادم نمیرود و یاد آن همچنان برایم انگیزاننده است.
این نوشته بخشی از مجموعه خاطرات زندانیان سیاسی است؛ روایتهایی برای زنده نگهداشتن یاد زندانیان و جانباختگان و ثبت آنچه در زندانهای ایران گذشته است. پایان
کانون حقوق بشر ایران را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید:
تلگرام / ایکس / اینستاگرام / یوتیوب / فیسبوک






هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر