خاطرهای از بازداشت روستاییان ترکمن در سال ۱۳۶۲
داستان دستگیری اهالی ترکمنصحرا در زندان گرگان – پاییز ۱۳۶۲
مهرماه ۱۳۶۲ بود. در زندان بویه گرگان، مرا به سالنی منتقل کردند که حدود ۹ نفر از اهالی ترکمنصحرا در آن نگهداری میشدند. بیشتر آنها از منطقه آققلا، بندرترکمن، گنبدکاووس و روستاهای اطراف بودند.
از آنجا که مدتی از دوران کودکی و نوجوانیام را در بندرترکمن گذرانده بودم، با فرهنگ و مردم آن منطقه آشنایی داشتم و برخی از آنها را نیز میشناختم. سر صحبت را با آنها باز کردم و از وضعیتشان پرسیدم.
ترکیب این افراد برایم جالب بود. از دانشجو و کارمند سد وشمگیر گرفته تا یک موذن مسجد، چند جوان روستایی و حتی پدر سالخورده یکی از چهرههای شناختهشده ترکمن. از آنها پرسیدم چه نسبتی با یکدیگر دارند و چرا همگی بازداشت شدهاند؛ زیرا هیچ شباهت سیاسی یا اجتماعی مشخصی میانشان دیده نمیشد.
هرکدام داستان خود را تعریف کردند. به تدریج تصویری روشن از ماجرا شکل گرفت. به نظر میرسید که دادستانی گرگان طرحی را برای نزدیک کردن شیوخ و بزرگان ترکمن به حکومت دنبال میکرد. از آنجا که بخش بزرگی از جامعه ترکمن تمایلی به همکاری با حکومت نداشت، تعدادی از افراد عادی و شناختهشده منطقه را بازداشت کرده بودند تا خانوادههای آنان برای آزادی عزیزان خود به شیوخ و ریشسفیدان مراجعه کنند. سپس این بزرگان ناچار میشدند برای پیگیری آزادی بازداشتشدگان به دادستانی مراجعه کنند.
همین اتفاق نیز رخ داد.
خانوادهها تحت فشار قرار گرفتند و از شیوخ خواستند برای آزادی بازداشتشدگان اقدام کنند. مسئولان دادستانی نیز با رویی خوش از آنان استقبال کردند و راه ارتباط میان شیوخ ترکمن و دستگاه قضایی را باز نمودند. در آن زمان دادستان گرگان فردی به نام «برزگر» بود که نقش مهمی در اجرای این سیاست داشت.
در داخل زندان، اغلب این افراد به شدت نگران و مضطرب بودند. بسیاری از آنان هیچ فعالیت سیاسی نداشتند. یکی از بازداشتشدگان کارمند سد وشمگیر بود. وقتی از او درباره اتهامش پرسیدم، بغضش ترکید و گفت:
«به خدا نمیدانم چرا مرا گرفتهاند. سرِ کار بودم که آمدند و بازداشتم کردند.»
فرد دیگری موذن مسجد بود. او میگفت به اتهام هواداری از فداییان بازداشت شده است، در حالی که هیچ ارتباطی با این جریان نداشته. جالب اینکه در گویش ترکمنی، «فدایی» را «پدایی» تلفظ میکردند و همین موضوع گاه به سوءتفاهمهای عجیب دامن میزد.
اما تأثیرگذارترین چهره در میان آنان، پدر سالخورده توماج بود. مردی آرام، باوقار و بسیار متین. وقتی از او پرسیدم چرا بازداشت شده، با لبخندی تلخ پاسخ داد:
معلوم است دیگر؛ چون پدر توماجم. اتهامم این است که پدر توماج هستم
روزی یکی از بازداشتشدگان که همسر و فرزند داشت، پس از بازگشت از بازجویی به شدت گریه میکرد. وقتی علت را پرسیدم، گفت:
»من را اعدام میکنند«
از او پرسیدم مگر چه کردهای؟
گفت بازجو مدعی شده که در جریان درگیریهای گنبد از فداییان حمایت کرده است. هرچه توضیح داده که در آن زمان اصلاً در محل نبوده، فایدهای نداشته. بازجو در پایان گفته بود:
«همه شما اعدام خواهید شد»
دلیل اضطراب شدیدش را که پرسیدم، پاسخ داد:
»پروندهام قرمز بود «
من ابتدا متوجه منظورش نشدم. توضیح داد که پوشه پروندهاش به رنگ قرمز بوده و تصور میکرده این رنگ نشانه اتهام کمونیستی و مقدمه صدور حکم اعدام است.
در آن روزها بخش مهمی از وقت من در آن سلول صرف دلداری دادن به این افراد میشد. تلاش میکردم برایشان توضیح دهم که بسیاری از این تهدیدها صرفاً برای ایجاد ترس و فشار روانی است و نباید هر حرف بازجو را باور کنند.
سرانجام نیز همینطور شد. پس از آنکه شیوخ و بزرگان ترکمن برای آزادی آنان وساطت کردند، دادستانی مراسمی نمایشی ترتیب داد و همه بازداشتشدگان آزاد شدند. هدف اصلی، نه رسیدگی قضایی، بلکه ایجاد رابطه و نفوذ میان حکومت و شیوخ منطقه بود.
در آن شرایط، وظیفه خود میدانستم که تا حد امکان مانع از آن شوم که این زندانیان تحت تأثیر این نمایشها قرار بگیرند و تصور کنند آزادیشان نتیجه لطف و حمایت دادستانی بوده است.
این ماجرا یکی از نمونههای کمتر روایتشده از شیوههایی بود که در دهه ۱۳۶۰ برای اعمال نفوذ سیاسی و اجتماعی در مناطق مختلف ایران به کار گرفته میشد. پایان
کانون حقوق بشر ایران را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید:
تلگرام / ایکس / اینستاگرام / یوتیوب / فیسبوک







هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر