یازده مرداد ۱۳۶۰، عید فطر
در سالهای سرکوب پس از انقلاب، بسیاری از نیروهای سیاسی و مخالفان حکومت ناچار بودند در شرایطی دشوار و پرخطر به فعالیت ادامه دهند. آنچه در ادامه میآید، روایت یکی از همین روزهاست؛ روزی که هوشیاری، تصمیمگیری سریع و حمایت مردم عادی، مانع از یک دستگیری شد.
قرار بود ساعت پنج بعدازظهر، مقابل مخابرات بابل و کنار یک کیوسک تلفن، با یکی از همرزمانم ملاقات کنم. وقتی به محل رسیدم، متوجه شدم یکی از افراد شناختهشده محله که با نیروهای حکومتی همکاری میکرد، در همان حوالی حضور دارد. نخستین فکری که به ذهنم رسید این بود که باید از محل قرار دور شوم تا فردی که قرار بود به دیدارم بیاید، شناسایی نشود.
مسیرم را تغییر دادم و از خیابان آموزش و پرورش عبور کردم و پس از یک مسیر دایرهای دوباره به خیابان اصلی بازگشتم. با وجود این، آن فرد همچنان مرا تعقیب میکرد. تصمیم گرفتم سوار تاکسی شوم. وقتی تاکسی رسید، در صندلی جلو نشستم. او نیز قصد داشت کنار من بنشیند، اما مانع شدم و گفتم عقب بنشیند. میخواستم در صورت ایجاد فرصت، امکان فرار داشته باشم.
در طول مسیر متوجه شدم ادامه حرکت میتواند مرا به محدودهای برساند که برخی پایگاههای ما در آن قرار داشتند و این موضوع حساسیت نیروهای حکومتی را بیشتر میکرد. به همین دلیل از راننده خواستم نزدیک بیمارستان مازیار توقف کند. هنوز چندصد متر بیشتر نرفته بودیم که پیاده شدم و فرد تعقیبکننده نیز پیاده شد.
اندکی بعد، چهار نفر از نیروهای کمیته را که در آن حوالی بودند صدا زد و با اشاره به من گفت: «این از مسئولین مجاهدین است، باید تحویل کمیته داده شود.»
دو نفر از آنها بازوهایم را گرفتند و مرا به کنار خیابان بردند تا سوار خودرو کنند. اما چون روز عید فطر بود، رفتوآمد خودروها کم بود. پس از مدتی یک تاکسی از راه رسید. آنها تلاش کردند تاکسی را متوقف کنند و از راننده خواستند مسافرانش را پیاده کند تا مرا منتقل کنند. اما مسافران مقاومت کردند و حاضر به پیاده شدن نشدند.
در همان لحظه کوتاه، فرد تعقیبکننده نیز به سمت تاکسی رفت تا با راننده صحبت کند و من برای چند ثانیه تنها ماندم. حدود پنجاه متر با آنها فاصله داشتم. ناگهان خودروی دیگری از راه رسید. فرصت را مناسب دیدم. با سرعت از عرض بلوار عبور کردم و فریاد زدم: «تاکسی!»
راننده ایستاد. سوار شدم و گفتم حرکت کند. نیروهای تعقیبکننده فریاد میزدند که سوار تاکسی نشوم، اما به راننده گفتم یکی از بستگانم در بیمارستان شیرخورشید تصادف کرده و به خون نیاز دارد و همراهانم با خودروی دیگری خواهند آمد. راننده که مردی شریف و دلسوز بود، فلاشر را روشن کرد و با سرعت حرکت کرد.
چندصد متر جلوتر، در اولین چراغ قرمز نزدیک شهربانی، خودرو متوقف شد. همان لحظه در را باز کردم و پیاده شدم و به سمت خیابان شهربانی دویدم. پس از عبور از چند کوچه فرعی، وارد کوچهای باریک شدم. تصور میکردم محل مناسبی برای مخفی شدن باشد، اما ناگهان متوجه شدم کوچه بنبست است.
چارهای نداشتم. زنگ یکی از خانهها را زدم. زنی در را باز کرد. با عجله گفتم:
«من مجاهدم. میخواهند دستگیرم کنند. فقط چند دقیقه پناه میخواهم.»
ابتدا با تردید نگاهم کرد، اما پس از توضیح شرایط، مرا به داخل حیاط راه داد. سپس گفت:
«این طرف شالیزار است. آن خانه اول را نرو، صاحبش حزباللهی است. بهترین راه این است که از میان شالیزارها بروی؛ آنجا نه ماشین میتواند بیاید و نه موتور.»
وقتی فهمیدم تا چه اندازه به موقع به این خانه پناه آوردهام، نفس راحتی کشیدم. تا نزدیک غروب در آنجا ماندم. سپس آن خانم و همسرش مرا تا کنار جاده همراهی کردند. از آنجا تاکسی گرفتم و خود را به محل استقرار همرزمانم رساندم.
آن روز بیش از هر زمان دیگری دریافتم که علیرغم فضای سنگین سرکوب، بسیاری از مردم عادی با دل و جان در کنار فرزندان خود ایستاده بودند. حمایت همان خانواده و مقاومت مسافران آن تاکسی، شاید فاصله میان آزادی و اسارت را رقم زد.
این خاطره برای من تنها یک فرار موفق نبود؛ نشانهای بود از پیوند عمیق میان مردم و کسانی که برای آرمانهای خود مبارزه میکردند. پایان
کانون حقوق بشر ایران را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید:
تلگرام / ایکس / اینستاگرام / یوتیوب / فیسبوک







هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر