اعزام درمانی یک زندانی سیاسی از زندان به بیمارستان، فرصتی شد تا او پس از ماهها دوری از جامعه، چهره مردمی را از نزدیک ببیند که زیر فشار مشکلات اقتصادی، اجتماعی و روانی روزگار میگذرانند. حاصل این تجربه، دلنوشتهای است درباره امید، رنج وندیدن حتی یک لبخندی که گویی در هیاهوی زندگی امروز کمتر از همیشه دیده میشود
کانون حقوق بشر ایران، جمعه ۵ تیرماه ۱۴۰۵ – گاهی کوتاهترین مسیر، عمیقترین روایت را در دل خود پنهان میکند. برای یک زندانی سیاسی، مسیر زندان تا بیمارستان تنها یک اعزام درمانی نیست؛ بلکه فرصتی نادر برای مشاهده دوباره جامعهای و شاید دیدن دوباره یک لبخند است که ماهها یا سالها از آن دور بوده است. آنچه در ادامه میآید، دلنوشتهای است از مشاهدات چنین سفری؛ روایتی که بیش از آنکه از درد جسم سخن بگوید، از حال و هوای مردمی روایت میکند که نویسنده، اندوه و خستگی را در چهره بسیاری از آنان دیده است.
مسیری طولانی بدون دیدن حتی یک لبخند
در این نوشته، نویسنده تلاش میکند تصویری از جامعهای ارائه دهد که از نگاه او، زیر فشار سالها مشکلات اقتصادی، اجتماعی و ناامیدی، بخشی زیادی از شادابی و آرامش خود را از دست داده است. او در مسیر کوتاه میان زندان و بیمارستان، با نگاهی متفاوت به خیابانها، مردم و فضای عمومی شهر مینگرد و میکوشد احساسات و برداشتهای شخصی خود را از آنچه دیده، با خواننده در میان بگذارد.
آنچه این دلنوشته را متمایز میکند، تمرکز آن بر جزئیات ساده اما تأثیرگذار زندگی روزمره است؛ از چهره رهگذران و بیماران گرفته تا سکوت سنگینی که به باور نویسنده بر فضای شهر سایه افکنده است. او در تمام این مسیر، در پی یافتن نشانهای از امید و نشاط میگردد و سرانجام روایت خود را با جستوجوی چیزی به پایان میرساند که از نگاهش، ارزشمندترین تصویر آن روز بوده است؛ یک لبخند.
گزارشها و اخبار مرتبط با نقض حقوق بشر در ایران
پرونده شهرک اکباتان؛ صدور حکم اعدام برای چهار متهم در دادگاه انقلاب تهران
لیست و مشخصات کامل زندانیان سیاسی اعدام شده از سال ۱۴۰۰ تا کنون
متن کامل اعلامیه جهانی حقوق بشر
مشهد در شب ۱۹ دی؛ ویدئویی از آغاز تیراندازی به معترضان و روایت سرکوب خونین اعتراضات سراسری + فیلم و عکس
فهرست جامع زندانیان محکوم به اعدام – زندانیان سیاسی و بازداشتشدگان اعتراضات ۱۴۰۴
آرشیو قضات مرگ ـ قضات صادر کننده احکام اعدام در ایران
آخرین خبرهای بازداشت شدگان اعتراضات
جهان بداند در ایران چه گذشت! فیلمهای تکاندهنده + فیلمهای افزوده جدید از کشتار اعتراضات سراسری ۱۴۰۴
اولین ویدئوی ۳ بعدی بند ۲۰۹ زندان اوین؛ قسمت اول: ساختمان و ساختار بندها
در جستجوی یک لبخند
دلنوشتهای از یک زندانی سیاسی در مسیر بیمارستان
زندان بود؛ همانند بسیاری از زندانهای ایران، عاری از هر نشانهای از زندگی.
در گوشهای از سالن اعزام نشسته بودم و در انتظار مأمور بدرقه برای انتقال به بیمارستان، زیرچشمی رفتوآمد سربازان، زندانیان و کارکنان زندان را زیر نظر داشتم. از کودکی چنین عادتی داشتم؛ رفتار آدمها را تماشا میکردم و در ذهن خود دستهبندیشان میکردم. برخی با لبخند و مهربانی در خاطرم میماندند و برخی دیگر با چهرههای عبوس و رفتارهای سرد، بهسرعت از ذهنم پاک میشدند.
کودک، دنیایی دور از کینه و نفرت میخواهد و بس.
تقصیر من نبود؛ سرشت انسان چنین است که آدمهای خوشرو و مهربان را بیشتر به خاطر میسپارد. من هم از این قاعده مستثنا نبودم. اما ناگهان به خود آمدم و با خود گفتم: آیا نگاه یک کودک با نگاه کسی که سرد و گرم روزگار را چشیده و اکنون در بند زندان است، نباید متفاوت باشد؟
در معیارهای کودکی، انسان خوب کسی بود که لبخند بر لب داشته باشد. چنین فردی در ذهن پاک و ساده ما نمره قبولی انسانیت را میگرفت. اما هرچه بزرگتر شدیم، معیارهای قضاوت نیز پیچیدهتر شدند. آدمی هرچه بیشتر در زندگی پیش میرود، دردها و رنجهای بیشتری را با خود حمل میکند.با خود اندیشیدم که چقدر سادهانگارانه است اگر بخواهم مردم امروز را با همان معیارهای دوران کودکی بسنجم. مردمی که در زندان بزرگتری به نام «جامعه» گرفتار شدهاند و هر روز بار سنگینتری از مشکلات را بر دوش میکشند.
امروز دیگر نمیتوان مردم را تنها به دو دسته مهربان و نامهربان تقسیم کرد. مردمان این سرزمین زخمیاند؛ سالهاست که زیر فشار فقر، سرکوب، تبعیض و ناامیدی زندگی میکنند. دیوی بر جان و مال و آینده آنان چنگ انداخته است؛ دیوی که نامش استبداد است.
حدود یک ساعت از حضورم در سالن اعزام گذشته بود که همراه دو سرباز و یک مأمور بدرقه سوار بر یک ون زندان شدم. در مسیر بیمارستان، به دلیل ارتفاع بیشتر خودرو، دید گستردهتری به خیابانها و مردم داشتم.
در طول راه، نکتهای ذهنم را به خود مشغول کرد. بسیاری از خودروهایی که میدیدم، گویی مدتها بود رنگ نظافت و رسیدگی به خود ندیده بودند. اما آنچه بیش از همه توجهم را جلب کرد، چهره آدمها بود.
انگار سالها بود که روح زندگی از بسیاری از آنان رخت بربسته بود.
مردمی را میدیدم که راه میرفتند، رانندگی میکردند، خرید میکردند و در رفتوآمد بودند، اما در چهرههایشان نشانی از شادابی و امید دیده نمیشد. از خود پرسیدم: چرا؟
در طول آن مسیر طولانی، به سختی لبخندی بر لب کسی دیدم. سکوتی سنگین و اندوهی پنهان بر شهر سایه انداخته بود.
در بیمارستان نیز صحنه تفاوت چندانی نداشت. بیماران و همراهانشان از هزینههای درمان، از تنگدستی و از مشکلات زندگی سخن میگفتند. برخی اشک میریختند و برخی دیگر در سکوتی تلخ فرو رفته بودند.
در آن لحظه بیش از هر زمان دیگری احساس کردم که سلامت یک جامعه را میتوان از چهره مردمش شناخت. جامعهای سالم، سرشار از امید، نشاط و لبخند است. اما جامعهای که سالها زیر فشار استبداد و ناکارآمدی فرسوده شده باشد، اندوه خود را در چهره مردمانش آشکار میکند.
در محوطه بیمارستان، افراد بسیاری را از قومیتها و فرهنگهای گوناگون دیدم؛ زن و مرد، پیر و جوان، با لباسهای محلی و چهرههایی که هرکدام داستانی از رنج و محرومیت را روایت میکردند.
ستمهایی که بر اقوام و مناطق مختلف ایران رفته است، واقعیتی انکارناپذیر است؛ واقعیتی که قلب هر انسان منصفی را به درد میآورد.
آن روز، در مسیر زندان تا بیمارستان، بیش از آنکه بیماری جسمم ذهنم را درگیر کند، بیماری جامعهای مرا آزار میداد که سالهاست از امید، شادی و آرامش محروم شده است. و شاید به همین دلیل بود که تمام آن مسیر را در جستجوی چیزی بودم که کمتر از همیشه دیده میشد: یک لبخند.
کانون حقوق بشر ایران را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید:
تلگرام / ایکس / اینستاگرام / یوتیوب / فیسبوک










هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر