شاه با سرکوب بیامان نیروهای آزادیخواه و مبارزان سیاسی، زمینه را برای قدرتگیری بنیادگرایی مذهبی فراهم کرد. تمرکز حکومت بر حذف سازمانها و گروههای مترقی و سکولار، عرصه سیاسی را از حضور نیروهای دموکراتیک تهی ساخت. در این فضای خالی، جریانهای مذهبی توانستند با بهرهگیری از احساسات دینی جامعه، جایگاه خود را تقویت کنند
کانون حقوق بشر ایران جمعه ۲۶ دیماه ۱۴۰۴ – ۲۶ دیماه ۱۳۵۷، روزی تعیینکننده در تاریخ معاصر بود. شاه در حالی کشور را ترک کرد که خیابانهای سراسر ایران از فریاد یکپارچه «مرگ بر شاه» طنینانداز شده بود. خروج او نه یک جابهجایی سیاسی ساده، بلکه تیر خلاصی بر پیکر فرسوده سلطنتی بود که بیش از پنج دهه با سرکوب، جنایت و نقض گسترده حقوق بشر بر جامعه حکومت کرده بود. با این حال، فروپاشی نظام پهلوی بهجای گشودن راهی بهسوی آزادی و دموکراسی، جامعه را به مسیری دیگر سوق داد؛ مسیری که در نهایت به نبرد با یک دیکتاتوری مذهبی انجامید و تا روز رهایی مردم ایران از بند هرگونه دیکتاتوری چه سلطنتی و چه مذهبی ادامه خواهد داشت.
مدرنیته نمایشی و واقعیت سرکوبشاه همواره تلاش میکرد خود را نماد مدرنیته، توسعه و پیشرفت معرفی کند. او از اصلاحات، نوسازی و نزدیکی به جهان غرب سخن میگفت، اما پشت این چهره بزکشده، واقعیتی خشن و سرکوبگرانه پنهان بود. نقض سیستماتیک حقوق بشر، حذف هر صدای منتقد و برخورد بیرحمانه با مخالفان سیاسی، ستونهای اصلی حکومت او را تشکیل میداد. هیچ شکلی از اعتراض یا نقد تحمل نمیشد و هر حرکت آزادیخواهانه با واکنشی امنیتی پاسخ داده میشد.
ساواک؛ ابزار وحشت و حذف مخالفان
در قلب این سرکوب، سازمان مخوف ساواک قرار داشت؛ نهادی که به نماد وحشت و خشونت دولتی بدل شده بود. ساواک با استفاده از شکنجههای وحشیانه و بازجوییهای غیرانسانی، مخالفان سیاسی را درهم میشکست. بسیاری از زندانیان سیاسی در زیر شکنجه جان خود را از دست دادند و بسیاری دیگر با جسم و روانی ویران از زندان خارج شدند. زندانها به مکانهایی برای نابودی انسان تبدیل شده بودند، نه اصلاح یا اجرای عدالت.
شکنجه، تیرباران و نابودی سیستماتیک حقوق بشر
شکنجههای اعمالشده بر زندانیان سیاسی، تصویری هولناک از ماهیت واقعی حکومت پهلوی ارائه میدهد. شوک الکتریکی، ضربوشتم شدید، شکنجههای روانی و تحقیر مداوم، بخشی از روشهای رایج بازجویان بود. زن و مردی که تنها جرمشان اعتراض به استبداد و دفاع از آزادی بود، یا در زندانها کشته میشدند یا زیر فشار شکنجهها بهتدریج فرسوده میگشتند. بسیاری نیز بدون محاکمه عادلانه تیرباران شدند.
جامعه در فضای رعب و سرکوب
سیاستهای خشن شاه، فضای عمومی جامعه را به میدان رعب و وحشت تبدیل کرده بود. مردمی که خواهان عدالت اجتماعی، آزادی بیان و مشارکت در تعیین سرنوشت خود بودند، بارها با گلوله نیروهای امنیتی روبهرو شدند. خیابانها شاهد خونریزیهای پیاپی بود و هر اعتراض مسالمتآمیز با خشونت پاسخ داده میشد. این سرکوبها نهتنها پایههای حکومت را تقویت نکرد، بلکه خشم عمومی را افزایش داد و مشروعیت سلطنت را بیش از پیش فرسوده ساخت.
قتلعام مبارزان و حذف آلترناتیو دموکراتیک توسط شاه
شاه با سرکوب بیامان نیروهای آزادیخواه و مبارزان سیاسی، زمینه را برای قدرتگیری بنیادگرایی مذهبی فراهم کرد. تمرکز حکومت بر حذف سازمانها و گروههای مترقی و سکولار، عرصه سیاسی را از حضور نیروهای دموکراتیک تهی ساخت. در این فضای خالی، جریانهای مذهبی توانستند با بهرهگیری از احساسات دینی جامعه، جایگاه خود را تقویت کنند.
یکی از برجستهترین نمونههای خشونت دولتی، کشتار ۱۷ شهریور، موسوم به «جمعه سیاه»، بود. در این روز، هزاران نفر از مردم در میدان ژاله تهران گرد هم آمدند تا بهصورت مسالمتآمیز علیه دیکتاتوری اعتراض کنند. پاسخ حکومت، گلوله و خون بود. دهها و شاید صدها نفر کشته شدند و صدها نفر دیگر زخمی شدند. این فاجعه به نقطه عطفی در جنبشهای اعتراضی بدل شد.
خلأ قدرت و مصادره انقلاب
سیاست حذف روشنفکران، دانشگاهیان و فعالان سیاسی، موجب تضعیف جدی نیروهای سکولار و دموکرات شد. هنگامی که نظام پهلوی در آستانه فروپاشی قرار گرفت، جامعه فاقد نیرویی سازمانیافته و قدرتمند برای ارائه یک آلترناتیو دموکراتیک بود. خلأ قدرتی که بهوجود آمد، بهسرعت توسط خمینی و شبکه وابسته به او پر شد. قیام مردمی مصادره شد و حاکمیتی تازه، اما استبدادیتر، جایگزین سلطنت گردید.
فساد اقتصادی و شکاف طبقاتی در دوران شاهیکی از جنبههای تاریک و کمتر پنهان دوران پهلوی، فساد گسترده اقتصادی و شکاف عمیق طبقاتی بود؛ شکافی که میلیونها نفر را به فقر و محرومیت کشاند. در حالی که خاندان سلطنتی و نزدیکان شاه در ناز و نعمت و زندگیهای اشرافی غرق بودند، بخش بزرگی از جامعه با مشکلات معیشتی و نابرابریهای فزاینده دستوپنجه نرم میکرد. گزارشهای متعدد نشان میدهد که میلیاردها دلار از ثروت ملی کشور توسط شاه و حلقه نزدیکانش به خارج منتقل شد؛ ثروتی که میتوانست صرف توسعه، آموزش و رفاه عمومی شود، اما به ابزار تثبیت قدرت و انباشت شخصی بدل گردید.
تمرکز منابع اقتصادی در دست اقلیتی وابسته به حکومت، موجب فروپاشی عدالت اجتماعی شد. زمینهای کشاورزی به سرمایهداران نزدیک به دربار واگذار شد و بسیاری از کشاورزان، که نسلها بر زمین خود کار کرده بودند، به حاشیه شهرها رانده شدند. این جمعیتهای راندهشده، در شرایط فقر مطلق و بدون دسترسی به خدمات اولیه زندگی میکردند و به نیروی کار ارزان و بیدفاع بدل شدند.
سرکوب معیشتی کارگران و فرسایش طبقات پایین
کارگران و طبقات پایین جامعه، که ستون فقرات اقتصاد کشور محسوب میشدند، از ابتداییترین حقوق صنفی و اجتماعی محروم بودند. دستمزدهای ناچیز، نبود امنیت شغلی و فقدان تشکلهای مستقل، زندگی آنان را به وضعیتی ناپایدار کشانده بود. هرگونه اعتراض به شرایط کاری یا درخواست عدالت اجتماعی، با سرکوب شدید مواجه میشد. این سیاستها نهتنها نارضایتی اقتصادی، بلکه احساس بیعدالتی عمیق را در جامعه نهادینه کرد.
فساد ساختاری و انحصار اقتصادی نزدیکان شاه، اعتماد عمومی را بهطور جدی از بین برد. مردم بهروشنی میدیدند که قانون و ثروت تنها برای گروهی خاص معنا دارد. همین تجربه روزمره از تبعیض، پایههای مشروعیت حکومت را فرسوده و خشم اجتماعی را بهتدریج انباشته کرد.پیوستن طبقه متوسط به صفوف معترضان
در شهرهای بزرگ، طبقه متوسط که از سیاستهای اقتصادی حکومت آسیب دیده بود، بهتدریج به صفوف معترضان پیوست. تورم، بیکاری، کاهش قدرت خرید و ناتوانی در تأمین نیازهای اولیه، زندگی را برای بسیاری دشوار کرده بود. دانشگاهیان، کارمندان و صاحبان مشاغل کوچک دریافتند که چشمانداز پیشرفت بسته شده و آیندهای امن در انتظارشان نیست.
این نارضایتی فراگیر، به پیوندی کمسابقه میان طبقات مختلف انجامید. فقر، نابرابری و فساد دیگر فقط مسئله طبقات پایین نبود؛ به بحرانی اجتماعی بدل شده بود که همه را دربر میگرفت. همین همگرایی، اعتراضات را از حرکتهای پراکنده به جنبشی سراسری تبدیل کرد.
فهرست ۳۵تن از جانباختگان اعتراضات سراسری ۱۴۰۴؛ قطرهای از دریای خون ریختهشده
عفو بینالملل از کشتار بیسابقه در سرکوب اعتراضات خبر داد
تظاهرات گسترده و فرو ریختن دیوار ترس
در سالهای پایانی حکومت پهلوی، خیابانهای شهرها شاهد تظاهرات گستردهای بود که اقشار مختلف جامعه را گرد هم میآورد. زنان، مردان، جوانان، کارگران و دانشجویان، دوشادوش یکدیگر علیه دیکتاتوری شاه به پا خاستند. شعار «مرگ بر شاه» به صدای غالب این اعتراضات تبدیل شد و دیوار ترس و سرکوبی را که حکومت برای دههها بنا کرده بود، فرو ریخت.
این شعارها بیانگر نارضایتی عمیق و انباشته مردم بود. ترس از زندان، شکنجه و سرکوب جای خود را به جسارت و حضور خیابانی داد. اعتراضات از کلانشهرها فراتر رفت و شهرهای کوچک را نیز دربر گرفت. مقاومت جمعی مردم در برابر خشونت نیروهای امنیتی، نشانه ارادهای بود که دیگر نمیشد آن را نادیده گرفت.
فرار شاه؛ پیروزی ناتمامزمانی که محمدرضا شاه کشور را ترک کرد، بسیاری این روز را جشن گرفتند و آن را پایان دیکتاتوری دانستند. اما این شادی دیری نپایید. فرار شاه، پایان استبداد نبود؛ بلکه انتقال آن به شکلی دیگر بود. دیکتاتوریای که نهتنها آزادیها را محدود کرد، بلکه تمام ابعاد زندگی اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی مردم را زیر سلطه خود گرفت.
این انتقال قدرت، نه نتیجه قدرت مطلق نیروهای مذهبی، بلکه پیامد مستقیم سیاستهای سرکوبگرانه شاه بود. حذف نیروهای دموکراتیک و مترقی، جامعه را از یک آلترناتیو سازمانیافته محروم کرد و خلأیی ایجاد شد که بهسرعت پر گردید.
آیندهای روشن در گرو آگاهی و مقاومت
فرار شاه میتوانست پایان یک دوره تاریک باشد، اما خیانت به آرمانهای آزادیخواهانه، مسیری دیگر را بر این ملت تحمیل کرد. دیکتاتوری مذهبی نیز، همانند سلف خود، مسیر سرکوب و انحصار را پیمود و سرنوشت مشابهی در انتظار آن است. تاریخ نشان داده است که دیکتاتوری، چه با زرقوبرق سلطنت و چه زیر نقاب مذهب، محکوم به شکست است.
مردم ایران امروز، درسهای تلخ گذشته را به یاد دارند. اگرچه مسیر آزادی طولانی و پرچالش است، اما امید و مقاومت زنده مانده است. جوانان، زنان شجاع و کنشگران حقوق بشر همچنان در خط مقدم ایستادهاند. این بار، جامعه میداند که برای رسیدن به آزادی، باید هرگونه استبداد را کنار بگذارد. آینده، از آنِ مردمی است که در تاریکی نیز برای نور میجنگند.
کانون حقوق بشر ایران را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید:
تلگرام / ایکس / اینستاگرام / یوتیوب / فیسبوک













هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر