مقاومت در زندان – قسمت اول
پاییز سال ۶۲، یک روز حوالی ساعت ۹ صبح، همه نشسته بودیم؛ بعضی مشغول مطالعه، بعضی در سکوت خودشان. ناگهان در باز شد و صدای نکره پاسداری در بند پیچید:
«یاالله! همه برید بیرون! زود باشین! هیچ وسیلهای را برندارین!»
چند پاسدار ریختند داخل اتاق تا نگذارند کسی چیزی را پنهان کند:
«یاالله منافقا! اینجا لونه کردین؟ ها؟ تشکیلات زدین؟ ها؟ فکر کردین ما نمیدونیم؟»
همزمان با بیرون کردن ما، هرچه به در و دیوار آویزان بود میکندند و روی زمین میریختند. در همین شلوغی، ناصر را دیدم که آخرین وسیله، یعنی تیغی را که برای خرد کردن پیاز و گوجه با درِ یک قوطی کنسرو ساخته بودیم، زیر لباسش پنهان کرد تا اتاق را از یک تنبیه حتمی نجات بدهد.
آن روز، هدفشان روحیه ما بود. میخواستند هر چیزی را که ساخته بودیم و برایمان ارزشهایمان را نمایندگی میکرد، خراب کنند؛ ما را مأیوس و منفعل کنند. آینهای که با زحمت درست کرده بودیم شکسته و وسط اتاق افتاده بود. جای نماز بچهها را وسط اتاق ریخته بودند و رویش مربا، شکر و هر چیزی که میشد ریخت تا خرابش کنند.
تمامی کیفها و هر آنچه در قفسهها بود به زمین پرت شده بود. کینهشان از ارزشهای ما آنقدر عمیق بود که حتی تحمل یک مهر نماز تراشخورده را هم نداشتند؛ آن هم وسط اتاق افتاده بود. عکسهایی که از بچههای کوچک خانوادهمان داشتیم و با وسایل ساده قاب گرفته بودیم، به زمین ریخته و رویشان هرچه میشد پاشیده بودند.
اگر کسی از دشمنی آنها خبر نداشت، شاید نمیفهمید چرا چنین میکنند. اما ما خوب میدانستیم. این یک جنگ بود؛ جنگی بین ما زندانیان و زندانبان. آنها هرچه را میتوانست ما را به مقاومت در زندان تشویق کند، خراب و نابود میکردند. اما وقتی برگشتیم، خم به ابرو نیاوردیم. میدانستیم این کارِ دشمن است و ما هم باید از نو، نه یکبار که صدبار، همهچیز را بسازیم. و ساختیم.
اگر بخواهم یک نکته را برجسته کنم، فقط یک چیز است: همکاری همه نفرات سلول، فارغ از اختلاف عقیده یا سلیقه در زندگی جمعی. ما ۳۴ نفر در سلول ۲۹ بودیم و برنامهریزی برای خواب، خورد و خوراک و همهچیز، نیاز به دقت و سعهصدر همه داشت.
برای همین، یک مسئول سلول انتخاب کرده بودیم. او موظف بود هر دو هفته یکبار نشست انتخاب یا ابقای سایر مسئولان را برگزار کند. جالبتر اینکه برای هر کاری در سلول، یک مسئول داشتیم. اگر بخواهم به ترتیب اولویت بگویم، اول از همه مسئول صنفی بود که به او «مادرخرج» هم میگفتیم. همه موظف بودیم هر مقدار پولی را که در ملاقات از خانواده میگرفتیم، به انتخاب خودمان به صنفی بدهیم تا بتواند همه اقلام مورد نیازمان را از فروشگاه زندان تهیه کند.
ادامه دارد
کانون حقوق بشر ایران را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید:
تلگرام / ایکس / اینستاگرام / یوتیوب / فیسبوک







هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر