برای من که تازه وارد این سلول شده بودم، سؤالهای زیادی در ذهنم شکل میگرفت. اولینش این بود:
چرا به اینجا میگویند «درِ بسته»؟ پس «درِ باز» یعنی چه؟
خیلی زود، بدون نیاز به توضیح اضافه، تفاوت را با گوشت و پوست فهمیدم. سلول ۲۹ و تمام سلولهای این سالن در بند موسوم به «آموزشگاه»، نمونه کامل درِ بسته بودند. محدودیتها همهجا حضور داشتند:
هواخوری سی دقیقهای که گاهی همان هم نقض میشد،
سرویس بهداشتی، حمام، شستن ظروف و تمام کارهای شخصی که باید در سه نوبت بیستدقیقهای انجام میشد،
نبود امکاناتی که در سالنهای درِ باز مثل سالنهای ۴ و ۶ وجود داشت.
همه اینها فرق بین درِ بسته و درِ باز را برایم روشن میکرد.
اما چیزی که مرا مجذوب این زندگی جمعی میکرد، یک اصل ساده بود: همه برای همه.
در این زندگی، باید خودت را با دیگران وفق میدادی و دیگران هم خودشان را وقف تو میکردند.
یک مثال ساده مادی، این را خوب توضیح میدهد.
من، همانطور که در جاهای دیگر هم گفتهام، ملاقات نداشتم. یعنی نه پولی، نه وسایلی که یک زندانی ملاقاترو داشته باشد. اما برای بچهها این اصلاً موضوع نبود. هر کس از ملاقات میآمد، هرچه آورده بود را تحویل مسئول صنفی و دیگر مسئولها میداد و آنها هم بر اساس نیاز بین همه تقسیم میکردند.
در نتیجه، داشتن یا نداشتن ملاقات اصلاً مسئله نبود.
حالا تصور کنید اگر هر کدام از ما جداگانه و تکی زندگی میکردیم، رژیم و زندانبان چه فشاری میتوانستند برای بریدن ما از مبارزه وارد کنند. آنوقت، در جنگ فیل با پشه، معلوم بود چه کسی برنده میشد.
سؤال دیگری که مدام در ذهنم میچرخید این بود که چرا اینهمه مسئول برای کارهای بهظاهر کوچک وجود دارد؟
مسئول مسواک و خمیر دندان،
شکر و قند،
نان،
کارهای ملی و کارگری سلول،
بهداشت،
قفسهها و دهها مسئولیت دیگر.
حدود یک ماه بعد، خودم هم یکی از همین مسئولها شدم. مسئول چای.
کار من این بود که چای را گرم نگه دارم. حالا تصور کنید هر کس بخواهد لیوان چایش را جداگانه گرم نگه دارد، عملاً غیرممکن است. اما ما به شکل جمعی عمل میکردیم. نصف لیوان را میخوردیم و نصف دیگر را تا ساعت چهار بعدازظهر، به هر قیمتی، با هر وسیلهای که خودمان میساختیم، گرم یا دستکم متمایل به گرم نگه میداشتیم.
نکته جالب این بود که هر کدام از مسئولها با چه علاقه و تعهدی سعی میکرد بهترین کار را انجام دهد، فقط برای اینکه حال بچهها بهتر شود. هر دو هفته یکبار هم باید حساب پس میدادند که آیا مسئولیتشان را درست انجام دادهاند یا نه.
اینجاست که میشود فهمید چرا رژیم و زندانبان هر ماه یکبار میریختند داخل سلول و هرچه ساخته بودیم را خراب میکردند، به هم میریختند و با خاک یکسان میکردند. هدفشان روشن بود: خسته کردن ما.
اما ما، با همه مخاطرات، فشارها، ضربوشتمها و سختیها، از این زندگی جمعی لذت میبردیم و حاضر نبودیم آن را کنار بگذاریم.
چون خوب میدانستیم ضامن بقای همه زندانیان، با هم بودن است.







هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر