--> صدایی که خاموش نشد، روایت شکنجه و ایستادگی زنان زندانی ~ کانون حقوق بشر ایران

کانون حقوق بشر ایران، بازتاب خبرها و صدای کلیه زندانیان با هر عقیده و مرام و مسلک از ترک و لر و بلوچ و عرب و کرد و فارس

صدایی که خاموش نشد، روایت شکنجه و ایستادگی زنان زندانی


چمباتمه زده بودم کنار درِ اتاقِ شعبه ۷، منتظر تا پاسدارِ مینی‌بوس بیاید و مرا به بند آموزشگاه ببرد. نمی‌دانم یادش رفت یا کار مهم‌تری پیش آمد.

ناگهان از اتاقی در انتهای راهرو صدایی بلند شد؛ صدای جیغ و فریادِ خواهری. یک‌باره اعصابم به‌هم ریخت. از جابه‌جا شدنِ بچه‌های دیگر هم معلوم بود همه همین حال را دارند. صدا فریاد می‌زد:

«نه، نمی‌رم. بند نمی‌رم. برم چی بگم؟ این‌طوری نمی‌رم.»

بعد ناگهان فریادش اوج گرفت:

«فقط خدا می‌دونه شما با من چه‌کار کردید!»

گریه و داد و فریادش بند نمی‌آمد. در باز شد و آن خواهر را پرت کردند بیرون. خواهر مجاهد ما جلوی درِ شعبه روی زمین افتاد. چند دقیقه نگذشته بود که دوباره در باز شد:

 تو که هنوز نرفتی بند، عفریته!

در دلم هرچه لایقش بود به او گفتم، اما دلم آرام نشد. باید جوابش را با صدای بلند می‌دادم؛ افسوس که نتوانستم. فقط جگرم سوخت و خاموش ماندم. از گریه‌ی بغل‌دستی‌ام فهمیدم همه مثل من‌اند؛ دل‌ها آتش گرفته و خاموش.

خواهر مجاهدم می‌گفت:

«نمی‌تونم برم… نمی‌تونم برم… حالم خوب نیست.»

ناگهان دو نفر او را گرفتند، کشیدند داخل اتاق و شروع به زدن کردند:

«نمی‌ری؟ ها؟ نمی‌ری؟ الان آن‌قدر می‌زنیم که حالت جا بیاد.»

چند دقیقه گذشت و دیگر صدایی نیامد. همه‌ی ما که در آن راهرو بودیم، دلمان می‌خواست زمین دهان باز کند و ما را ببلعد. تمام کتک‌هایی را که خودم خورده بودم فراموش کرده بودم. دیگر نگران خودم نبودم. اما تصورِ خودم به جای آن خواهر، حتی برای یک لحظه، جهنم بود.

لحظه‌ای با خودم گفتم اگر خواهر خودم بود، باز هم همین‌طور؟ داشتم از درون پاره می‌شدم که ناگهان در باز شد. آن خواهر چهار دست‌وپا بیرون آمد. وقتی از جلوی ما رد می‌شد، از زیر چشم‌بند می‌دیدم اشک و خون و درد و آه با هم عبور می‌کنند. زیر لب می‌گفت:

«خدایا! ببین… ببین با ما چه می‌کنن… خدایا شاهد باش!»

من هم در دلم با او گفتم:

«خدایا، او هم مثل خواهر من است. هیچ فرقی نمی‌کند. ببین با او چه می‌کنند. می‌گویند ما مسلمانیم. می‌گویند زدن زن گناه است. می‌گویند شکنجه نداریم. پس این‌ها چیست؟»

از همان‌جا تصمیم گرفتم نفر قبلی نباشم. همان‌جا با آن خواهر پیمان بستم که راهش را ادامه بدهم. پایان

کانون حقوق بشر ایران را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید:
تلگرام / ایکس / اینستاگرام / یوتیوب / فیسبوک



اشتراک:

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

نوشته‌های پر بیننده

بایگانی وبلاگ

بازدید وبلاگ