ـ عباس ستاری، زندانی سیاسی اهل آمل، در میان همبندیها به «شیرمرد مازنی» مشهور بود. فرمانده یک هسته مقاومت بود و پس از بازداشت، زیر شکنجههای سنگین قرار گرفت. بازجویش که خود را از سوی دادستانی «مسئول» او معرفی میکرد، از او انتظار اعتراف داشت، اما عباس یک جمله را تکرار میکرد:
من تو را نمیشناسم و به چیزی که نکردهام اعتراف نمیکنم.
عباس دلبسته قرآن بود و بخش زیادی از وقتش را در زندان صرف خواندن و
بررسی آیات میکرد. همیشه آرام، مهربان و بدون شکایت.
یک روز مادرش در ملاقات خبر شهادت برادرش را داد. عباس آرام گفت:
مادر، امروز دنیا برای من تمام شد. فقط به بهشت فکر میکنم.
وقتی به بند برگشت، به دکتر مجید و سیدمحمد گفت که دیگر قصد ندارد حقیقت
را انکار کند و در بازجویی خواهد گفت که مجاهد است. دوستانش با نگرانی مانعش شدند،
اما عباس پاسخ او روشن بود:
برادرم مثل جانم بود. بعد از او، دنیا برایم ارزشی ندارد. حس میکنم مال
این دنیا نیستم.
شب قبل از بازجویی آخر، مرا صدا زد و گفت:
محمد، من هیچوقت نتوانستم به تو صمیمی باشم و در دلم کمی شک داشتم اما
مرا ببخش.
به او گفتم: اعتماد دادنی نیست، بهدستآمدنی است. خودت را سرزنش نکن.
فردای آن شب، در بازجویی رو در رو به بازجو گفت:
تو را میشناسم، میدانم چه میخواهی. اما نمیترسم. من یک مجاهد خلقم و
از آن دفاع میکنم.
بازجو جواب داد: همین را میخواستم تا حکم ترا صادر کنم.
در دادگاه، حاکم شرع از او پرسید:
با اجازه چه کسی علیه ما قیام
کردید؟
عباس با آرامش آیه «اُذِنَ لِلَّذینَ
یُقاتَلونَ بِأَنَّهُم ظُلِموا» را خواند و گفت:
«اجازه را از خدا گرفتهام.»
آخوندک طاقت نیاورد و با نعلین به جان عباس افتاد و او را از دادگاه
بیرون کرد.
چندی بعد، در مرداد ۱۳۶۴، عباس
ستاری به همراه جمعی دیگر از زندانیان به شهادت رسید.
پس از شهادتش، به یاد او با هستههای خرما تسبیحی درست کردیم و روی آن با
سوزن این بیت از شاعر ترک عمادالدین نسیمی را کندیم و برای مادرش فرستادیم:
مشتاق گل از سرزنش خار نترسد
حیرانِ رُخ یار، ز اغیار نترسد
عباسِ دلاور که کند ترک سر خویش (دراین شعر بجای عیار دلاور من نوشتم عباس دلاور)
از خنجر خونریز، سَردار نترسد
کانون حقوق بشر ایران را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید:
تلگرام / ایکس / اینستاگرام / یوتیوب / فیسبوک







هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر