--> زندگی زیر آوار جنگ، اعدام و زندان ~ کانون حقوق بشر ایران

کانون حقوق بشر ایران، بازتاب خبرها و صدای کلیه زندانیان با هر عقیده و مرام و مسلک از ترک و لر و بلوچ و عرب و کرد و فارس

زندگی زیر آوار جنگ، اعدام و زندان

 


معصومه‌خانم از سیزده‌سالگی به خانهٔ شوهر رفته بود. پدرش، که عموی من بود، پس از فوت مادرش همسر دیگری گرفته بود که هیچ هم‌خوانی‌ای با او نداشت؛ برای همین، معصومه‌خانم بدش نمی‌آمد زودتر از دست این زندگی خلاص شود.

تشکیل زندگی مشترک، حاصلش هشت فرزند بود که بزرگ‌ترینشان دختر و هم‌جنس خودش بود و همین موضوع خوشحالی‌اش را بیشتر می‌کرد. دست تقدیر دو دختر و شش پسر به او بخشیده بود؛ فرزندانی که می‌توانستند مایهٔ دلگرمی‌اش باشند. همسرش، علی‌آقا، کارگر سازمان آب و برق بود و روی هم رفته زندگی جمع‌وجوری داشتند. در طول این سال‌ها توانسته بودند خانه‌ای برای خودشان فراهم کنند.

معصومه‌خانم که دخترش را شوهر داده بود، این را بالاخره یک موفقیت می‌دانست و از این‌که نوه‌اش را هم دیده بود، خوشحال بود؛ چرا که یکی از فرزندانش را به سامان رسانده و منتظر بود پسرهایش را نیز داماد کند.
اما جنگِ ضد میهنی و ضدانسانیِ خمینی، تمام هستی و نیستی‌اش را به باد داد. مسبب اصلی این جنگِ خانمان‌سوز، کسی جز خمینی و رژیمش نبود. آوارگی، که نتیجهٔ مستقیم همین جنگ بود، خانواده‌اش را از هم پاشید و آن‌ها را به تهرانِ شلوغ و بی‌پناه کشاند؛ آن هم نتیجهٔ سیاست‌های جنگ‌افروزانهٔ خمینی.

اعدام دو پسرش — گل‌های سرسبد زندگی‌اش — به جرم مخالفت با رژیم خمینی، که نمایندگان آرزوهایش بودند، نقطهٔ پایانی بر همهٔ امیدهای او شد؛ جنایتی که مستقیماً به دست همین رژیم انجام گرفت. تنها نقطهٔ روشن زندگی‌اش، یعنی سروسامان گرفتن دخترش، حالا جلوی چشمانش پرپر می‌شد؛ باز هم به دست رژیم خمینی. حالا مجبور بود هر دو هفته یک‌بار نوه‌اش را برای ملاقات با پدرش (که من بودم) بیاورد و یک‌بار هم برای دیدار دختر دلبندش به قزل‌حصار برود؛ هر کدام از این ملاقات‌ها خود ماجرایی پررنج بود.

چقدر سخت است که صبح زود از منطقهٔ شرق تهران‌پارس، با اتوبوس، به اوین در شمالی‌ترین نقطهٔ تهران برود و شش بچه را در خانه تنها بگذارد.

حالا بشنو از نی چون حکایت می‌کند:

معصومه‌خانم، در حالی که چرت می‌زد، با خودش نجوا می‌کرد:
«
خدایا، ما چه بدی به کسی کردیم که باید این‌همه بلا سرمان بیاید؟ دو پسر نازنینم را اعدام کردند. قبر یکی‌شان اصلاً معلوم نیست کجاست. دختر عزیزم در زندان است و داماد بیچاره‌ام هم فراری. این طفل معصوم، از روزی که چشم باز کرده، نه مادر دیده و نه پدر. حالا هم که مریض شده، نمی‌دانم چه کارش کنم. شوهر بینوایم، یک پایش در شهر جنگ‌زده است و یک پایش این‌جا. هر بار برای ملاقات زندان می‌روم، باید کلی هم حرف از این وحشی‌ها بشنوم. آخر، عاقبتِ ما چه می‌شود؟»

با این افکار خوابش برد و در عالم خواب، دامادش محمدآقا را دید که می‌گفت:
«
زهراخانم، ناراحت نباش؛ خدا بزرگ است و داد ما را از این‌ها خواهد گرفت

از خواب پرید. چادر به سر کرد و از تلفن سر کوچه، به خانه‌ای که دامادش آن‌جا بود زنگ زد. فردا صبح، حسن‌آقا سر قرار، پسرش را از معصومه‌خانم تحویل گرفت و بعد از یک هفته درمان، سر همان قرار تحویلش داد. با قدردانی و تشکر گفت:
«
مادر، ناراحت نباش. ما برای همین چیزها به دنیا آمده‌ایم و برای خوشبختی مردم باید از همه‌چیزمان بگذریم

حسن‌آقا دست معصومه‌خانم را بوسید و برای ادامهٔ کارش رفت.

آن‌کس که تو را شناخت، جان را چه کند
فرزند و عیالِ خان‌ومان را چه کند
دیوانه کنی گر دو جهانش بخشی
دیوانهٔ تو هر دو جهان را چه کند                   پایان


کانون حقوق بشر ایران را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید:
تلگرام / ایکس / اینستاگرام / یوتیوب / فیسبوک




اشتراک:

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

نوشته‌های پر بیننده

بایگانی وبلاگ

بازدید وبلاگ